تبليغاتX
خانه باد

خانه باد

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد

غصه نخور دیوونه

کی دیده که شب بمونه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/23ساعت 10:9  توسط حمید رضا  | 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش

 مایيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم 

و غروب مي كنيم هر پسين


حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/12ساعت 11:49  توسط حمید رضا  | 

ستيز من تنها با تاريكيست، 

من براي نبرد با تاريكي شمشير نمي كشم، چراغ مي افروزم.


زرتشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/19ساعت 1:12  توسط حمید رضا  | 

باش تا نفرین دوزخ. از تو چه سازد.

که مادران سیاه پوش. داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد،

هنوز زسجاده ها. سر بر نگرفته اند


احمد شاملو


گفته بودم اینجا از شادی خواهم نگاشت

اما مگر می شود ؟

ننویسم از ستمی که این روزها بر مردمان سرزمینم،

ایران نازنینم می رود؟

اگر ننویسم این بغض فرو خفته را چاره چیست؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/10ساعت 23:45  توسط حمید رضا  | 


هر نقشي كه با ابرها كشيدي باد برايم آورد


آخرين بار
با ابرهاي خانه تان چه كشيدي
كه نرسيده به خانه ما
باريدند ؟!

از یاسمن در گودر

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/04ساعت 14:16  توسط حمید رضا  | 


چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند،

هیچ را آزاد نخوانده اند مگر سرو را که ثمره ای ندارد.

در این چه حکمت است؟

گفت: هر درختی را ثمره ای معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید

و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست

و همه وقتی خوش است و این صفت آزادگان است.

گلستان سعدی شیرازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/03ساعت 10:55  توسط حمید رضا  | 


این سر برای شکستن درد می کند

بزنید

من هم برای زدن حرف هایی دارم


(مهرداد فلاح)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/23ساعت 20:53  توسط حمید رضا  | 

Ay, ay, ay, ay,
Canta y no llores,
Porque cantando se alegran,
Cielito lindo, los corazones

آی آی آی ٬بخوان و گریه نکن دلبرک زیبا ٬زیرا آواز باعث  شادی قلبها است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 10:39  توسط حمید رضا  | 


پسته‌‌های ِ دهان باز ِ ایران را صادر می‌کنند

آدم‌های ِ دهان بازش را می‌کشند

نصیب ِ ما 

پسته و آدم ِ دهان بسته است

<<از حوادث سرزمین من>>

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 17:30  توسط حمید رضا  | 


بچه به این توپووولی

لب قرمز و لووووپ گلی

هیچکی ندیده

هی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 9:59  توسط حمید رضا  | 

من همان نایم که گر خوش بشنوی

شرح دردم با تو گوید مثنوی

با لب دمساز خود جفت آمدم

گفتنی، بشنو که در گفت آمدم

من همان جامم که گفت آن غمگسار

با دل خونین لب خندان بیار م

ن خمش کردم خروش چنگ را

گرچه صد زخم است این دلتنگ را

من همان عشقم که در فرهاد بود

او نمی‌دانست و خود را می‌ستود

من همی کندم نه تیشه، کوه را

عشق شیرین می‌کند اندوه را

در رخ لیلی نمودم خویش را

سوختم مجنون خام اندیش را

می‌گریستم در دلش با درد دوست

او گمان می‌کرد اشک چشم اوست

گر جهان از عشق، سرگشته است و مست

جان مست عشق بر من عاشق است

ناز اینجا می‌نهد روی نیاز

گر دلی داری بیا اینجا بباز


(هوشنگ ابتهاج)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 1:6  توسط حمید رضا  | 


برای شهامت بی مانندتان

برای سوزش چشمهایت

و برای کبودی ها و زخم هایتان که نشان ناجوانمردی

نامردمانی است که حکومت شان  آفتاب لب بام است


طاقت بیار رفیق داریم می رسیم

داریم می رسیم

پی نوشت : با سپاس از سحر عزیز بخاطر نکته سنجی و تیز بینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 17:3  توسط حمید رضا  | 

برای سرزمینم

برای هم میهنانم

و دل هایشان که آرزوی سبز رهایی در آن جوانه زده است


برای فردای سبز من و تو

و به امید رهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 22:48  توسط حمید رضا  | 

اگر کوهها کر نبودند....

اگر آبها تر نبودند....

اگر باد می ایستاد.... ..

اگر حرفهای دلم بی اگر بود...

اگر فرصت چشم من بیشتر بود...

اگر میتوانستم از خاک...

یک دسته لبخند پرپر بچینم ...

تو را میتوانستم ای دور.... از دور... یکبار دیگر ببینم


زنده یاد ، قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 22:45  توسط حمید رضا  | 

به سَرِ مناره

               اُشتُر،

رَود و فغان برآرد: که

«نهان شدم من اين‌جا، مکنيد آشکارم.»

 

شتر است مردِ عاشق

سرِ آن مناره عشق است،

که مناره‌ها ست فانی و

                            ابدی است اين منارم.

 

تو پيازهای گل را

به تکِ زمين نهان کن،

به بهار سر برآرد

که من آن قمرعذار ام.


مولانا جلال الدین محمد 
+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 23:28  توسط حمید رضا  | 

ادبیات خوراک جان های ناخرسند و عاصی است،

زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آن چه دارند خرسند نیستند


چرا ادبیات/ ماریو بارگاس یوسا/ عبدا… کوثری

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 21:9  توسط حمید رضا  | 


زمهربانی جانان طمع مبر حافظ 


که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


سیل اشکم راه دیده بسته است


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 23:52  توسط حمید رضا  | 

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!

شعر از فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 22:41  توسط حمید رضا  | 


به شراب می مانی

خوشرنگ و زلال
به کرشمه می خوانیم
به شبی مستی
می نوشمت
صبح بعد
نیستی اما
مثل همان مستی

و من خیره که

شراب بود یا تو

<<از عاطفه فلاح در گودر>>


+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 11:6  توسط حمید رضا  | 

می دود آسمان

می دود ابر

می دود دره و می دود کوه

می دود جنگل سبز انبوه

می دود فکر می دودعمر

می دود موج و مهواره و ماه

می دود زندگی خواه و ناخواه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 6:36  توسط حمید رضا  | 


اینجا در خیابان های تهران و اصفهان و شیراز، برادرانم که از سرو رشیدترند

و خواهرکانم که از خورشید خوش روتر در نبرد با نفرت و گلوله دل به دریا می زنند

آنجا اما هزاران هزار کیلومتر دورتر، تو از اعماق جانت فریاد می زنی که :

های خواهرکم در کف خیابان های تهران به خون غلتید 

معمامله نکنید دارای اش را معامله نکنید پرنده ی پر درخون وطنمان را


+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 3:29  توسط حمید رضا  | 

برای همرزمان سبز سرزمین مادری ام


و به بهانه ی حضور آسمانی شان در روز سبز


به آفتاب بیاندیش که برای تو طلوع می کند

با سلام و عطر آویشن

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 0:3  توسط حمید رضا  | 

تردید نکن سپیده سرخواهد زد

خواب ازسرمان دوباره پرخواهد زد

تردید نکن کسی ز نسل خورشید 

بر ریشه ی خشک شب تبرخواهد زد

دستان سحر به استخاره روزی 

تسبیح به قصد خیر و شر خواهد زد

طوفان زده ایم وناخدایی ازنو

درموج بلا دل به  خطر خواهد زد

بازوی عدالتی دگر می آید

تی پا به بساط زور و زر خواهد زد

 یک روز اراده ی بشر زنجیری 

بر پای همین قضا قدر خواهد زد

این آتش خفته زیر خاکستر باز 

صد شعله به جان خشک و تر خواهد زد

هر (قاصدکی) پیام بیداری را بر دوش گرفته 

باز در خواهد زد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 14:20  توسط حمید رضا  | 

......هنوز آسمان از انعكاس هلهه ي ستايش ما

كه بي ادعا تركسانيم

سنگين است

اين اتشبازي بي دريغ

چراغان حرمت كيست ؟

ليكن خداي را

با من بگو كجاشد آن قصر پر نگار به آئين

كه كنون مرا

زندان زنده بيزاري است

هر صبح و شام ام

در ويرانه هايش

به رگبار نفرت مي بندند

كجايي تو

كه ام من

و جغرافياي ما كجاست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 16:54  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

دل و دینم

دل و دینم ببرده است

بر و دوشش

بر و دوشش بر و دوش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 15:20  توسط حمید رضا  | 

ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند،

دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند.

انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد.

مجنون به ليلی اش رسيد.

راز رسيدن فقط همين بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

***
لیلی زنجیر نبود

دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید.

آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.

امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.

این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ،

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:35  توسط حمید رضا  | 

هنوزم که هنوزه از دل تنگوم ،

تو دل پر محبتت یه کوچه ای راهه کاکو

که پر از اقاقیه.

(با لهجه شیرازی بخوانید)

برای محمد رضای عزیز که دلتنگشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 15:45  توسط حمید رضا  | 

باغ ما پرچین داره               میوه ی شیرین داره

گل و چشمه و آهو              لاله و نسرین داره

                 فلفل نبین چه ریزه         

                 بشکن ببین چه تیزه

پرچینش صد رنگه              ابرش هزارون رنگه

هم بارون نم نمش               هم طوفانش قشنگه

                 فلفل نبین چه ریزه         

                 بشکن ببین چه تیزه

پر از سرو بلنده                 یال اسبش کمنده

هشتی داره باغ ما               ایوونش دماونده

                  فلفل نبین چه ریزه         

                  بشکن ببین چه تیزه

باغ ما گلشن داره                سایه و روشن داره

خار سنگ البرزش              صد جور آویشن داره

                  فلفل نبین چه ریزه         

                  بشکن ببین چه تیزه

یه گلش برف و بارون          یه گلش آتیش بارون

کویرش خار و شوره س       گیلانش شالی کارون

                    فلفل نبین چه ریزه         

                    بشکن ببین چه تیزه

باغ ما قصه داره                 درخت پسته داره

روشاخ پسته اش مرغی        بال شکسته داره

                    فلفل نبین چه ریزه         

                    بشکن ببین چه تیزه

چمن زارش چین چینه          پر از خال و نگینه

رو هر نگین و خالش           یه شاپرک می شینه

                     فلفل نبین چه ریزه         

                     بشکن ببین چه تیزه

باغ ما کلون داره                نگین و نشون داره

دروازه اش بازه اما              شیر نگهبون داره

                     فلفل نبین چه ریزه         

                     بشکن ببین چه تیزه

مهرگان و نوروزش                       بی رنگ و کم سو نشن

پلنگای شاهنومش                           بزهای ترسو نشن

                      فلفل نبین چه ریزه         

                      بشکن ببین چه تیزه

باغ ما شبنم داره                 برگ گلش خم داره

شمشیرش تن فولاد              دل ابریشم داره

                       فلفل نبین چه ریزه         

                       بشکن ببین چه تیزه

مردمش بی دل نشن             گمنام و بی گل نشن

خوشه های شیرینش            بوته ی فلفل نشن

                        فلفل نبین چه ریزه         

                        بشکن ببین چه تیزه

گنجشک این باغم من           پلنگ این باغم من

شوره زاره یا گلزار             عاشق این باغم من

                        فلفل نبین چه ریزه         

                        بشکن ببین چه تیزه

تو طلا و خشتم                  آتیشزار و بهشتم

رو سینه ی دروازت            با خنجرم نوشتم:

                        فلفل نبین چه ریزه         

                        بشکن ببین چه تیزه

 

برای ایران نازنینم

ایران عزیز تر از جانم که این روزها غمگین می سراید ترانه ی سایه را

بهار آمد ولی از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

امیدوارم، ... راستش را بخواهی از درخشش امید لبریزم و از نجوای دنباله ی ترانه ی سایه

مبین کین شاخه ی بشکسته خشک است

چو فردا بنگری پر بید مشک است

با یاد ثمین باغچه بان بزرگ و کاست رنگین کمان

دل و جانتان بهاری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 18:11  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 از اون روزی که ماه تو نتابید

پلنگ شعر من روزش سیاهه

(یادبودی از روزهای دور و نزدیک گذشته)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 15:33  توسط حمید رضا  | 

 

حرف دیروز و امروز نیست

ثانیه هایم شده پر از خیال رهایی

رهایی از این همه گیر و دار

از این چراغ ها و آدم های هزار رنگ

خیال رها شدن و تنگ در آغوش کشیدن درخت و پرنده و سبزه و آبشار

بابا بسکی (دکتر بسکی) رو می دیدم چند شب پیش توی یه برنامه از شبکه دو به

شجاعت و شهامت و رهایی این پیر مرد هشتاد ساله غبطه خوردم

یه روزی شکسته این حصار شهر نشینی رو

شکسته و رسته از این همه هیاهو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 11:20  توسط حمید رضا  |