برای شهامت بی مانندتان
برای سوزش چشمهایت
و برای کبودی ها و زخم هایتان که نشان ناجوانمردی
نامردمانی است که حکومت شان آفتاب لب بام است
طاقت بیا رفیق داریم می رسیم
داریم می رسیم
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد
برای شهامت بی مانندتان
برای سوزش چشمهایت
و برای کبودی ها و زخم هایتان که نشان ناجوانمردی
نامردمانی است که حکومت شان آفتاب لب بام است
طاقت بیا رفیق داریم می رسیم
داریم می رسیم
برای هم میهنانم
و دل هایشان که آرزوی سبز رهایی در آن جوانه زده است
برای فردای سبز من و تو
و به امید رهایی
اگر آبها تر نبودند....
اگر باد می ایستاد.... ..
اگر حرفهای دلم بی اگر بود...
اگر فرصت چشم من بیشتر بود...
اگر میتوانستم از خاک...
یک دسته لبخند پرپر بچینم ...
تو را میتوانستم ای دور.... از دور... یکبار دیگر ببینم
زنده یاد ، قیصر امین پور
به سَرِ مناره
اُشتُر،
رَود و فغان برآرد: که
«نهان شدم من اينجا، مکنيد آشکارم.»
شتر است مردِ عاشق
سرِ آن مناره عشق است،
که منارهها ست فانی و
ابدی است اين منارم.
تو پيازهای گل را
به تکِ زمين نهان کن،
به بهار سر برآرد
که من آن قمرعذار ام.
زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آن چه دارند خرسند نیستند
چرا ادبیات/ ماریو بارگاس یوسا/ عبدا… کوثری
غم دنيا نخواهد يافت پايان
خوشا در بر رخ شاديگشايان
خوشا دلهاي خوش، جانهاي خرسند
خوشا نيروي هستيزاي لبخند
خوشا لبخند شاديآفرينان
كه شادي رويد از لبخند اينان
نميداني- دريغا- چيست شادي
كه ميگويي: به گيتي نيست شادي
نه شادي از هوا بارد چو باران
كه جامي پر كني از جويباران
نه شادي را به دكان ميفروشند
كه سيل مشتري بر آن بجوشند
چه خوش فرمود آن پير خردمند
وزين خوشتر نباشد در جهان پند
اگر خونين دلي از جور ايام
« لب خندان بياور چون لب جام»
به پيش اهل دل گنجيست شادي
كه دستاورد بيرنجي ست شادي
به آن كس ميدهد اين گنج گوهر
كه پيش آرد دلي لبخندپرور
به آن كس ميرسد زين گنج بسيار
كه باشد شادماني را سزاوار
نه از اين جفت و از آن طاق يابي
كه شادي را به استحقاق يابي
جهان در بر رخ انسان نبندد
به روي هر كه خندان است خندد
چو گل هرجا كه لبخند آفريني
به هر سو رو كني لبخند بيني
چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه ميربايند
گذشت لحظه را آسان نگيري
چو پايان يافت پايان ميپذيري
مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت تبسم كن، تبسم!
شعر از فریدون مشیری
به شراب می مانی
خوشرنگ و زلالو من خیره که
شراب بود یا تو
<<از عاطفه فلاح در گودر>>
می دود ابر
می دود دره و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود فکر می دودعمر
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
اینجا در خیابان های تهران و اصفهان و شیراز، برادرانم که از سرو رشیدترند
و خواهرکانم که از خورشید خوش روتر در نبرد با نفرت و گلوله دل به دریا می زنند
آنجا اما هزاران هزار کیلومتر دورتر، تو از اعماق جانت فریاد می زنی که :
های خواهرکم در کف خیابان های تهران به خون غلتید
معمامله نکنید دارای اش را معامله نکنید پرنده ی پر درخون وطنمان را
و به بهانه ی حضور آسمانی شان در روز سبز
به آفتاب بیاندیش که برای تو طلوع می کند
با سلام و عطر آویشن
(حسین پناهی)
خواب ازسرمان دوباره پرخواهد زد
تردید نکن کسی ز نسل خورشید
بر ریشه ی خشک شب تبرخواهد زد
دستان سحر به استخاره روزی
تسبیح به قصد خیر و شر خواهد زد
طوفان زده ایم وناخدایی ازنو
درموج بلا دل به خطر خواهد زد
بازوی عدالتی دگر می آید
تی پا به بساط زور و زر خواهد زد
یک روز اراده ی بشر زنجیری
بر پای همین قضا قدر خواهد زد
این آتش خفته زیر خاکستر باز
صد شعله به جان خشک و تر خواهد زد
هر (قاصدکی) پیام بیداری را بر دوش گرفته
باز در خواهد زد...
......هنوز آسمان از انعكاس هلهه ي ستايش ما
كه بي ادعا تركسانيم
سنگين است
اين اتشبازي بي دريغ
چراغان حرمت كيست ؟
ليكن خداي را
با من بگو كجاشد آن قصر پر نگار به آئين
كه كنون مرا
زندان زنده بيزاري است
هر صبح و شام ام
در ويرانه هايش
به رگبار نفرت مي بندند
كجايي تو
كه ام من
و جغرافياي ما كجاست!
گل
ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند،
دانه
ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند.
انار ترک
برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
***
لیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید.
آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ،
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
تو دل پر محبتت یه کوچه ای راهه کاکو
که پر از اقاقیه.
(با لهجه شیرازی بخوانید)
برای محمد رضای عزیز که دلتنگشم.
باغ ما پرچین داره میوه ی شیرین داره
گل و چشمه و آهو لاله و نسرین داره
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
پرچینش صد رنگه ابرش هزارون رنگه
هم بارون نم نمش هم طوفانش قشنگه
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
پر از سرو بلنده یال اسبش کمنده
هشتی داره باغ ما ایوونش دماونده
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
باغ ما گلشن داره سایه و روشن داره
خار سنگ البرزش صد جور آویشن داره
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
یه گلش برف و بارون یه گلش آتیش بارون
کویرش خار و شوره س گیلانش شالی کارون
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
باغ ما قصه داره درخت پسته داره
روشاخ پسته اش مرغی بال شکسته داره
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
چمن زارش چین چینه پر از خال و نگینه
رو هر نگین و خالش یه شاپرک می شینه
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
باغ ما کلون داره نگین و نشون داره
دروازه اش بازه اما شیر نگهبون داره
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
مهرگان و نوروزش بی رنگ و کم سو نشن
پلنگای شاهنومش بزهای ترسو نشن
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
باغ ما شبنم داره برگ گلش خم داره
شمشیرش تن فولاد دل ابریشم داره
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
مردمش بی دل نشن گمنام و بی گل نشن
خوشه های شیرینش بوته ی فلفل نشن
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
گنجشک این باغم من پلنگ این باغم من
شوره زاره یا گلزار عاشق این باغم من
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
تو طلا و خشتم آتیشزار و بهشتم
رو سینه ی دروازت با خنجرم نوشتم:
فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه
برای ایران نازنینم
ایران عزیز تر از جانم که این روزها غمگین می سراید ترانه ی سایه را
بهار آمد ولی از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
امیدوارم، ... راستش را بخواهی از درخشش امید لبریزم و از نجوای دنباله ی ترانه ی سایه
مبین کین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری پر بید مشک است
با یاد ثمین باغچه بان بزرگ و کاست رنگین کمان
دل و جانتان بهاری
حرف دیروز و امروز نیست
ثانیه هایم شده پر از خیال رهایی
رهایی از این همه گیر و دار
از این چراغ ها و آدم های هزار رنگ
خیال رها شدن و تنگ در آغوش کشیدن درخت و پرنده و سبزه و آبشار
بابا بسکی (دکتر بسکی) رو می دیدم چند شب پیش توی یه برنامه از شبکه دو به
شجاعت و شهامت و رهایی این پیر مرد هشتاد ساله غبطه خوردم
یه روزی شکسته این حصار شهر نشینی رو
شکسته و رسته از این همه هیاهو
سفر پنج است :
اول به پای
دوم به دل
سوم به همت
چهارم به دیدار
پنجم در فنای نفس .
(شیخ ابوالحسن خرقانی)
در قدم اول هم سستی می کنیم!