تبليغاتX
خانه باد

خانه باد

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد


چون تلخی شراب، دل آزار و دلپذير


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/03ساعت 17:26  توسط حمید رضا  | 

رقص این چلچله ها، وین همه آوا و نوا

همه گویند که : از راه رسیده است بهار


کاروان گل و زیبای و شادی در راه

سخت در جلگی پربرف دویده ست بهار


عشق و شادابی و نور و نفس و شور و امید

همه را بهر تو برکشیده است بهار


ارمغانی است که هر سال به ایثار و نثار

مهربانانه سر راه تو چیده است بهار


بیدُ بن غرق جوانه ست و به رقص آمده است

از در و بام وهوا بس که شنیده ست بهار


چشم بیدار بر این تلخی ایام ببند

خوابهایی شکرین بهر تو دیده ست بهار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/02ساعت 22:55  توسط حمید رضا  | 

شبی مرغ سپیدی می شوم من
گشاده بادبان بال در باد
به دریا می زنم دل را
و چون موج به هر ره می روم آزاد آزاد
به هر ره می روم آزاد آزاد


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 2:37  توسط حمید رضا  | 

بخوان 

بخوان به حرمت چشمهایت که شادمانه می خندید

بخوان به نام نامی نامت

که آرزوی دیرینه ای است برایم


بخوان ای همسفر با من


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/23ساعت 14:57  توسط حمید رضا  | 


این روشنی که در چشم‌های شب است
یادگارِ اولّین نگاه
و این مستیِ نهفته در خوشه‌های انگور
میراثِ نخستین بوسه‌ی ماست

امیر حسین سام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/22ساعت 14:7  توسط حمید رضا  | 

... گریه نکن خواهرم. در خانه‌ ات درختی خواهد رویید 

و درخت‌ هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت ... 

و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید 

و درخت‌ ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌ آمدی سحر را ندیدی؟...!


سووشون / سیمین دانشور


اسم سیمین دانشور را اولبن بار در کتاب دستور زبان فارسی

دبیرستان دیدم ، گفت و گویی بود که هنوز خاطرم هست

- شرط ببندیم

+ سر چی ؟

- سر یک تفنگ برنو

سووشون - سمین دانشور


دلم پر می کشید که کتابش را بخوانم


سیمین هم پرکشید


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 23:36  توسط حمید رضا  | 

ای خوشا باده آن عشق که آهسته کند مست

ورنه هر زودرسی در دل و جان دیر نپاید

نازم آن شعله شوقی که به تدریج بگیرد

سرزند از دل و سر بر فلک زهره بساید


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 20:17  توسط حمید رضا  | 



که پشت پرده بیدار است خورشید


ارغوان نادیده : می دانی و می دانم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 14:35  توسط حمید رضا  | 


باز هم دماوند چشم به راه بهار و شکوفه هاست


باز هم پرستوها می آیند 

اما بهار هنوز نیامده چشمم به سپیدی کوه هاست

دلم برای سپیدی شان تنگ می شود

دلم برای سکوت کوهستان آنگاه که تنها تو هستی و 

یک دنیای مه گرفته و صدای قدمهایت بر روی برف، تنگ می شود

دلم برای زوه های باد و شلاق های کولاک تنگ می شود



من این گوشه ی دنیا در حصار خودم گیر افتاده ام

یک نفر بیاید دست مرا بگیرد و دوباره به آغوش زمستانی کوهستان برساند مرا

آی دنیا من دلم هنوز برف می خواهد

آی دنیا من دلم هنوز صعود زمستانی می خواهد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 1:0  توسط حمید رضا  | 


همیشه مختار ساکت و آروم توی اتاق کنترل مدارک نشسته

اولین جایی که من سر می زنم واسه گپ و گفت همون جاست

نگاهمون که به هم می رسه 

اون منتظره که من ازش بپرسم : کی بریم دریا

من منتظرم که اون با لهجه ی شیرینش جواب بده : بذا طوفانی بشه می ریم با هم 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/15ساعت 12:20  توسط حمید رضا  | 


اینترنت هنو تازه بود نوو بود

کل شیرازه که زیر پو می ذوشتی 

چارتو بیشتر کافی نت توش نبود


دویی رحیم اومده بود کافی نت بری بچوی خارش ایمیل بزنه

دیکته از دویی رحیم 

تایپ فینگیلیش از ما


جمله ی آخریو یادوم مونده هنو


دویی می گفت : جون دویی هووشت خود کن


ای جمله ی آخریو ره بو لهجه ی خودومونی بینویس 


"دوستون دارم از اینجو تو آسمون تو پوی خدا بلکم بیشتر"

  


بچوی خارش : بچه های خواهرش ، خواهر زاده هاش

هووشت خود کن : حواست رو جمع کن ، دقت کن 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/14ساعت 22:58  توسط حمید رضا  | 


مرا حال و هوای سفر که هست دیگر گونه ام انگار

هر چند هزار بار مقصد را دیده باشم

سفر معنی خودش را دارد

حال و هوای خودش را دارد ، سفر دلبری می کند 


این بار اما، چشمم به امواج است گو که پیامی بیارند

چشم به راهم

تو گویی سفر را فراموش کرده ام


دیر زمانی است حافظ نخوانده ام

اما صدای جادویی خواجه در گوشم نجوا می کند :


گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست



با خودم مکرر می کنم

و انتظار شیرین و شیرین تر می شود


یاد روزهای دور افتاده ام انگار


همان روزها که پنجه ی انتظار دل را خراش می داد

اما بعد ها دیدم که دلم برای همان لحظه ها تنگ می شود


باز هم شیرین تر می شود

اینبار سعی می کنم شیرینی اش را بیشتر از تلخی اش مزه کنم



دوباره خواجه نجوا می کند :

در انتظار رویت ما و امیدواری


مکرر می کنم 

در انتظار رویت ما و امیدواری


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/14ساعت 1:59  توسط حمید رضا  | 

ارغوان نادیده برایم نوشته بود

بدین گونه در باد
آواز خوان خواهم ماند
که باد خانه من است
وگنجشکان بهانه های من.
آوازخواهم خواند
که شب تبعیدگاه
و برف آتش من است.

جام پنجم - درویش


+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/13ساعت 15:32  توسط حمید رضا  | 


دگر بارت چو بینم شاد بینم


سرت سبز و دلت آباد بینم


دگر باری هست ؟

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/12ساعت 18:57  توسط حمید رضا  | 

ارغوان پنجه خونین زمین
دامن سرخ بگیر وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم می گذرند

ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوتر ها بر لب پنجره  باز سحر  غلغله می آوازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر
به  تماشاگه  پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان نگران غم همپروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من


برای ارغوان نادیده که اینجا را می خواند


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/01ساعت 17:38  توسط حمید رضا  | 


کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که خیلی می ارزی.

بورخس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/19ساعت 1:25  توسط حمید رضا  | 


به آنان که


به شوریده حالی ات می خندند

بگو

اگر راست می گویند

یک آیه مانند چشمانش بیاورند


اینو یه وقتی لاک پشت پیر نوشته بود تو گودرش

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/14ساعت 16:39  توسط حمید رضا  | 

دل بر آبی فردای دریا

می بندیم 

می خندیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 18:39  توسط حمید رضا  | 

انگار دستام سرد سردن

انگار چشمام شب تارن

آسمون سیاه ، ابر پاره پاره 

شر شر بارون داره می باره ...





+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 14:56  توسط حمید رضا  | 

شرح ِ شکن ِ زلف ِ خم اندر خم ِ جانان
   کوته نتوان کرد 
که 
این قصـــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــه دراز است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/09ساعت 11:42  توسط حمید رضا  | 


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 13:45  توسط حمید رضا  | 


روی زییایی دیدم. پرسیدم: «خانم اسم شما ارغوان نیست؟»

هنوز عطر حلول بیست سالگی را در‌هاله‌اش داشت.

گفت: «نه.» گفتم: «ارغوان هستی، نمی‌دانی.» ...


شرق بنفشه (شهریار مندنی پور)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 23:33  توسط حمید رضا  | 

   با من از روشني حرف ميزني و از انسان که 

خويشاوند ِ همه ي ِ

خداهاست

با تو من ديگر در سحر ِ روياهاي ام تنها نيستم

   شاملوی بزرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت 20:55  توسط حمید رضا  | 


امروز باید یا باران بیاید٬ یا کسی.


روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردی‌بهشت/ محمد چرم‌شیر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/05ساعت 14:48  توسط حمید رضا  | 

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده‌ی پل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن.
 

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می‌دارم.

در آن دوردست بعید
که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد
و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها
                                           به‌تمامی
فرومی‌نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی‌گذارد
چنان چون روحی
                    که جسد را در پایان سفر،
تا به هجوم کرکس‌های پایان‌اش وانهد...


در فراسوهای عشق
تو را دوست می‌دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایمان
با من وعده‌ی دیداری بده.

شاملوی بزرگ
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/18ساعت 19:23  توسط حمید رضا  | 


بال‌هایم التیام یافته بود، دکتر گفت: شما می توانید دوباره پرواز کنید. 


اما من پرواز اولم را به یاد نداشتم


در امتداد خیابان تنها با بال‌هایی که به تازگی التیام یافته بودند، راه می‌رفتم. 

مرا کسانی که بال نداشتند، طرد کرده بودند. به هر کس گفتم با من پرواز کنید، سکوت کردند. 

دچار غم و حرمان که می‌شدم از بال‌هایم پرهای آبی‌رنگ به خیابان می‌ریخت. 

روزی خواستم بر فراز دریا پرواز کنم. توفان بود. 


روزی خواستم بر فراز گندم‌زار پرواز کنم، کلاغ‌ها از صبح گندم‌زار را فتح کرده بودند. 

روزی خواستم بر فراز دختری تازه‌بالغ پرواز کنم، کبوترها دختر تازه‌بالغ را محاصره کرده بودند. 

بر فراز آتش هم پرواز کردم، با احتیاط بر فراز آتش می‌رفتم که شعله‌ی آتش به بال‌های من اصابت نکند.

چه تنها بودم، کسی مرا با بال‌هایم نمی‌شناخت.


 

بال‌هایم از تنهایی من کم‌کم کوچک و کوچک شدند و در یک صبح جمعه‌ی بارانی، محو شدند.


دفترهای سالخوردگی

دفتر یکم

 احمدرضا احمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/18ساعت 19:18  توسط حمید رضا  | 

ای واژه ی بی معنی
رویایی بی تعبیر
آغاز ترین پایان
آزادترین تقدیر

از قلب تو می روید
نبض غزلی تازه
پنهان شده ای در من
گمنام پر آوازه

تو سایه ی خورشیدی
تو بوسه ی در بحران
تو دلهره ای آرام
مهتابِ تر از باران

آرامش طوفانی
می سازی و ویرانم
رسوایی راز آلود
می پوشی و عریانم

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/15ساعت 23:11  توسط حمید رضا  | 


مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردي نامرئي در آسمانها زندگي مي كند

كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.
و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،
و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،
او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن
و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني،
رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني
... ولي او تو را دوست دارد !
 


" جورج كارلين"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 23:53  توسط حمید رضا  | 


آنکه به صبح می اندیشد ، همیشه می خندد


گوته

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 13:0  توسط حمید رضا  | 

خورشید به آسمان و زمین روشنی می‌بخشد، 

و در سپیده‌دمان زیباست. 

ابرها باران به نرمی می‌بارند. دشتها سبزند. گزندی نیست. 

شادی هست، دیگران راست. 

آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان می‌ساید. 

و ما در پای البرز به پای ایستاده‌ایم، 

و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت. 

و من مردمی را می‌شناسم که هنوز می‌گویند؛ 

آرش باز خواهد گشت.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/29ساعت 21:13  توسط حمید رضا  |